دسته بندی آخرین اخبار

خاطرات من

مقدمه نویسنده
من شغل اصلی ام صعنت گرهست ودرصنف تراشکارمشغول به کاردرشرق تهران هستم از دوران تحصیلی درمقطع متوسطه به داستان نویسی علاقه پیدا نمودم وازهمان دوران شروع به نوشتن خاطرات زنگی خودم دردفترچه ای ۱۰۰برگ شدم وپس از اخذ دیپلم به بازارکار فنی راه پیدا کردم وپس ازچندسال شاگردی نزد تراشکاری قدیمی درمیدان قیام تهران اقدام به خرید لوازم ودستگاه نمودم وازسال ۱۳۷۲مستقل برای خوددرمغازه استیجاری شروع به کاسبی کردم ولی علاقه به داستان نویسی درون وجودداشت ولذا دراوقات فراقت وبیکاری مجدد به نگارش خاطرات خودم واطرافیانم پرداختم داستان کنونی را نیز درهمان سالها ۱۳۷۵ همزمان با وقوع اتفاقات ومشاهداتم نگارش نمودم داستان زیر روایت کاملا واقعی از روندزندگی وروند بخش کاری -دوستان وهمکاران صنفی وهمسایگان محل کسب خود چیزهای که انان ازخود وخاطات وتجربیات برایم بازگومیکردند همراه با مشاهدات عینی خود نگارش نمودم ولی نام بعضی از شخصیت های درون داستان را تغییر دادم ونام برخی از اماکن موجوددرداستان بدلیل حفظ حریم خصوصی ای افراد که اینگونه که شنیدم برخی ازانان فوت شدند ولذا اشاره ونام بردن دقیق که معرفی کننده افراد دخیل درداستان باشد را من پرهیزنمودم چندی پیش درگوگل درحال جستجو ووب گردی تصادفی به این سایت خوب وپرمحتوا که مخصوص شهرک شاطره تاسیس واداره میشدنظرم راجلب نمود با مرور صفحات ان روزهای فعالیت ام در شاطره را در روح وجسمم زنده کرد با مدیریت محترم سایت تماس گرفتم وباهماهنگی بخش ازاین داستان را برایش ارسال نمودم وی پسندید ولی تاکیدداشت درصورت تعهدبه حفظ حریم خصوصی افراد بازیگردراین داستان و رعایت قوانین سایبری جمهوری اسلامی اجازه ثبت این خاطرات را به بنده داد که از ایشان سپاسگذارم وامیدوارم خوانندگان نیز ازخواندن این داستان لذت ببرندهمچنین سعی کردم اخلاق ومرام شخصیت های داستان را همانگونه که بودند ودیده میشدند نقل کردم وهیچ خصومتی یاهریک ازآنان نداشته وندارم به غیراز مشتی خاطرات خوب وپنداموز برای خودم از این دوره برایم بجا مانده اگرخوانندگان درحین مطالعه متوجه مکان وقوع وشخصیت های واقعی شخصیت های این داستان شدند از بازگویی به منظور معرفی هریک جدا خودداری ورزند واین مشخصات واقعی را درسینه خود مانند رازی سرمهر نگهدارند چون با معرفی نام اصلی انان به معنی تجاورز به حق این عزیزان است باسپاس م.الف .شهرابی تهران ۱۳۹۸

زمان وقوع این داستان طی سالهای ۱۳۷۵ الی ۱۳۹۰ خورشیدی زمانی که من درتوقفگاهی درمحدوده جاده ساوه مغازه ای اجاره نموده بودم وبه عنوان تراشکارفعال بودم توقفگاهی به نسبت کوچک بامالکی که شغل اصلی اهنگری بود بنام حسین بیشتراین توقفگاه خالی ازکسبه بود یک روزپنج شنبه صاحب توفقگاه مرابه دفترش دعوت نمودوگفت ازشنبه فردی دراین توقفگاه به عنوان استوک فروش نقل مکان میکندکه درصنف خود اسم ورسمی دارد شایدوجودوی دراین توفقگاه منجربه ورونق بیشتری درکسب کارشماوماگردد درجریان باش وهر زمان آمدند اونها رو راهنمایی کن وپذیرایی تاجاگیرشوند چون به این منطقه آشنایی ندارند واز کمربندی به اینجا نقل مکان می کنند…. شنبه درمغازه خود مشغول کاربودم درحدود ظهوربود مشاهده کردم چندین تریلرباجرثقیل به توقفگاه ما واردشدندوازانتهای توقفگاه شروع به تخلیه بارتریلرهای حاوی لوازم یدکی استوک واسقاطی خودرو وماشین آلات سنگین کفی -تانکر -بونگر-موتور وگیربکس واطاق اوراقی شدند سپس فردی درحدود ۶۰سال سن باقدی کوچک وخوش تیپ سواربربنز کرم رنگی واردشدوشروع به امرنهی به کارگران مشغول تخلیه بارشد پس ازمدت کوتاهی که ازگرمای افتاب عرق میریخت بانگاه به اطراف باچشم بدنبال سایبانی نگاه اش به سمت مغازه من گره خورد وبه این طرف حخرکت کرد درب مغازه من که امدگفت سلام اوستاخسته نباشید ماقراره اینجاهمسایه شما شویم ازنظرشمامشکلی که نیست با شنیدن این حرف ولحن وی فهمیدم که مردی دنیادیده وباتجربه باید باشد به وی خوش امدگفتم ووی رابه داخل دعوت وازیخچال اب وشربت خنک براش اوردم اوگفت که اب میخوردولی اگرممکن است شربت رابرای تخیله کنندگان بارببرم تاگلوی تازه کنندهمین کارراکردم پارچ شربت باسینی ولیوان برای حدود۵نفردرریرافتاب عرق مشغول به تخلیه بارهابودند بودند بردم وانان ضمن سپاس شروع به نوشیدن نمودنداین سراغازاشنایی من بافردی که من ودیگران وی را به دلیل سن وسال وی اوراحاجی صدا میزدیم مگردرمواقعی خاص که حاجی فلان یعنی همراه بااسم وی را موردخطاب قرارمیدادیم چندروز این حمل باربه توفقگاه طول کشید وجایی که تاان روز خالی خالی بودهم اینک پرازلوازم استوک هرنوع کامیون شده بودحتی چندکله نیم سوخته تریلرماک و ولو همراه بابیل مکانیکی میکسر لودر کفی تانکروبالاخره هرچه فکرش راکنید تاجایی که شنیدم ازکمبودجا شکایت دارند ولی به روی هم نیز اسباب خودرا از کمربندی به شاطره واین توقفگاه منتقل نمودند بلافاصله سیل مشتریها که هم کاسب بودن هم رانندگان سنگین به توفقگاه بازشددرحدود۴تاشش نفر در اواسط لوازم پشت سرهم مشتری راه می انداختند وپول میشموردندحاجی نیزدرحدودظهورپیدایش میشدفورا دستورخریدناهارولوازم خوردو خوراک راصادر وهر کسی که درداخل بود برسرسفر باید حضورداشت وغذا میخورد بعضی ازروزها نیز یکی ازکارگران صبح دیگ ابگوشت رااماده وظهورهمه ابگوشت میخوردند برهمین اساس بدون اینکه من درخواستی کنم یاحاجی راحتی ببینم یک پرس غذا حالاهرچه بود توسط یکی ازکارگرها برایم فرستاده میشدمن از منزل ناهار میاوردم وهرچه ازگرفتن غذا امتنا می کردم شاگردمذکور می گفت تورو خدا بگیر من برگردونم حاچی یه چیزی بهم میگه غذا هم که زیاده لذا ناچار می پذیرفتم بعضی مواقع عصرها هم حاجی همراه بامشتری یادوستی قدم زنان به انتهای توقفگاه امده که منجربه ملاقاتمان واحواپرسی میشد به مرور زمان صاحب توقفگاه که انچنان حضوری نداشت حضورش به صورت مستعردرتوقفگاه بودوپس ازمدتی برادرکوچکتر که اوضاع خوبی هم نداشت همراه با دونفردیگرهم سن وسال حدود۳۰سال سروکله شان درون توقفگاه پیداشد یکی ازانان به کاراوراقی واردبوداغلب ازحاجی مذکور لوازم میخریدند وباکشیدن سودی به دیگران میفروختند چندی نگذشت که برادرکوچک صاحب توقفگاه اب ورنگی نو نوا به خودگرفت یک روزصبح وی باخوردی دوو ۲۰۰۰واردشدباگوشی موبایل نوکیاقدیمی ان دوران که چشم کورکن بود فهماند به همه که خودرو مال خودش است باگوشی موبایل به تازگی داشت برای دیگران بزودی ادامه دارد

دیدگاهتان را بنویسید